آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

22آذر94(تولد و شهر بازی)

آخر هفته پیش روزهای پر فراز  نشیبی برای خانواده کوچک ما بود. روز چهارشنبه وقتی به اتفاق بچه ها رفتیم خونه دیدیم علی کوچولو صداش به شدت گرفته و نمی تونه حرف بزنه. وقتی بابایی اومد قصد رفتن به مطب آقای دکتر نمودیم و البته بماند 2ساعت تمام در ترافیک موندیم با کلی اوضاع آشفته رفتیم مطب. شلوغی مطب و دیر رسیدن نوبت ما و الزام زدن آمپول دگزا و بقیه قضایا باعث شد که ساعت 12 به خانه رجعت نماییم.  شبش هم باید به خاطر پسرکمان بیدار می ماندیم . آقای همسر هم  سرما خوردند و مجموعه کامل شد. روز جمعه ای هم طبق قولی که به آویسا داده بودیم باید می بردیمش شهر بازی . علی رغم اینکه آقای همسر حالشان زیاد مساعد نبود اما به خاطر تولد دخمل...
22 آذر 1394

22آذر94(تولد گل دخترم)

                                             در ستاره بارانِ میلادت میان احساس من تا حضور تو حُبابی است از جنس هیچ از دستان من تا لمس نگاه تو آسمانی است به بلندای عشق جشن میلادت را به پرواز می روم دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها آسمانی که نه برای من نه برای تو که تنها برای “ما” آبیست                &...
22 آذر 1394

تولد علی کوچولو

روز شنبه تولد گل پسرم بود و از قضا شب جمعه دوره فامیلی مون تو خونه عمه آزاده پسرم بود. و از طرف دیگه هم چون ما تازه از مسافرت اومدیم قرار شد که تولد علی رو تو خونه عمه ش بگیریم. پس کیکی سفارش دادیم و قرار هم بر این شد  که هزینه شام اون شب رو ما تقبل کنیم. چون ما تو دوره هامون شام از بیرون می گیریم و هر کس دونگ خودش رو میده و میوه و شیرینی و دسر و سالاد و باقی قضایا با میزبانه. البته کلیه هماهنگی های سفارش شام  و امور مربوطه ش رو هم عمه الهام انجام داد. که دستشون درد نکنه. ما هم هزینه هاش رو پرداخت کردیم. عمه آزاده هم زحمت کشید اتاق رو تزیین کرد.خلاصه تولدی بود با همکاری خانواده. آویسا خانوم هم بعدازظهر بردم آرا...
12 مرداد 1394

شنبه25آذر93(تولد چهار سالگی آویسا در شمال)

تولد چهار سالگی امسال دخترم مصادف بود با اربعین به همین خاطر ما هم فقط یه کیک کوچیک گرفتیم یعنی دایی بهزاد زحمت کشید و یه کیک خرید . ما شمال بودیم و تقریباً همه اعضای خانواده م به جز دایی ایرج و افشین بقیه بودند. خلاصه کیکی خردیداری شد و دایی بهزاد هم با اون حواس پرتش یه شمع شماره سه خرید و ما کلی سر همین خندیدیم.در هر صورت دستش درد نکنه شبی بود که در کنار خانواده بودیم و کیک هم بهانه ای شد برای یه جمع گرمتر. اینم عکس های اون شب ... البته آویسا خانوم این تولد رو قبول نداره و قراره یه تولد براش بعد ماه صفر تهران بگیرم. ...
25 آذر 1393

سه شنبه29بهمن92(تولد آویسا با باباجون اینا)

                                              بعد بالا و پایین رفتن های بسیار که تولد برای آویسا نگرفتیم و اطرافیان و دوستان درصدد دادن کادو بودند و اول پیشنهاد شد به خاطر بی حالی من کیکی بخریم و خونه باباجون قاسم بگیریم و بعداً چون قول تولد به دخترم رو داده بودم دچار عذاب وجدان شدم لذا بر آن شدیم که خونه خودمان با تأخیر دوماهه هر چند بسیار با سختی فراوان شام درست کردم و البته خاله شهناز در پاره ...
29 بهمن 1392

دوشنبه25آذر92

                                         دلم میخواست زیباترین تولد رو برایت  میگرفتم. دلم میخواست شیرین ترین کیک، درخشان ترین شمع  و دلنوازترین آهنگ را در لحظه تولدت مهیا میکردم. اما نشد... نازنینم! دوستت دارم و از اینکه تو هستی مسرورم. از این که خدای مهربان در پاک ترین لحظه صبح پاک ترین موجود رو در دامن من گذاشت بر خودم می بالم. من هستم چون تو هستی. نفس میکشم چون تو نفس میکشی.  با من باش تا همی...
25 آذر 1392

تولد عشق کوچکم آویسا گلی مبارک

      کودک دلبندم شاید اکنون دریافتن آنچه به شادی چشم گشودنت به دنیا در من و پدرت صورت پذیرفته است، دشوار باشد. اما می دانم نه چندان دور در سالهایی که یکی پس از  دیگری سر می رسند خواهی دانست که از داشتنت چقدر خرسندیم.هر چند وقتی چون من و پدرت با کسی زندگی مشترکی را آغاز کردی و فرزندی از تو و او به بار آید بهتر شادی امروز ما را خواهی یافت                      ...
25 آذر 1392

چهارشنبه 22/9/1391

                                              وقتی که آمدی تازه واژه ها برایم معنا پیدا کردند. تازه فهمیدم که عشق بسیار عمیق تر از آن است که می دانستم . فهمیدم زندگی شیرین تر از همیشه است فهمیدم که قدم های کوچک تو چه عظمتی را به زندگی ام تزریق کرد. تازه فهمیدم نگاهت همانست که به دنیا نمی بخشم. دستانت گرمایی دارد که با هیچ چیز مثال زدنی نیست و بوسه شیرینت، شیرین ترین حلاوت هاست. فهیمیدم که همه چیز در تو خلاصه می...
25 آذر 1392