22آذر94(تولد و شهر بازی)
آخر هفته پیش روزهای پر فراز نشیبی برای خانواده کوچک ما بود. روز چهارشنبه وقتی به اتفاق بچه ها رفتیم خونه دیدیم علی کوچولو صداش به شدت گرفته و نمی تونه حرف بزنه. وقتی بابایی اومد قصد رفتن به مطب آقای دکتر نمودیم و البته بماند 2ساعت تمام در ترافیک موندیم با کلی اوضاع آشفته رفتیم مطب. شلوغی مطب و دیر رسیدن نوبت ما و الزام زدن آمپول دگزا و بقیه قضایا باعث شد که ساعت 12 به خانه رجعت نماییم. شبش هم باید به خاطر پسرکمان بیدار می ماندیم . آقای همسر هم سرما خوردند و مجموعه کامل شد. روز جمعه ای هم طبق قولی که به آویسا داده بودیم باید می بردیمش شهر بازی . علی رغم اینکه آقای همسر حالشان زیاد مساعد نبود اما به خاطر تولد دخمل...








